بچه‌های ده

از نانشنامه، دانشنامهٔ عامیان
پرش به: ناوبری، جستجو

اين يک قصه نيست بلکه جوابيه است به تمام بچه شهری ها جهت تمامي آزار و اذيتي که نثار مغز ما کرده اند...يادمان هست چندي سال پيش در روستايمان صبحها، با صداي خروس بيدار مي شديم و بعد از خوردن چند ده تا نان با چند ده تا قاشق روغن حيواني و چند ده تا قاشق عسل از کندوهاي مش قنبر، بسته کتابهايمان که مشتمل بود بر تمامي کتابهاي آن سال مدرسه را که همان اول سال گوني پيچ کرده بوديم براي تا آخر سال برمي داشتيم و راهي مدرسه مي شديم، مدرسه امان دويست قدم اون طرف تر از خانه امان بود تازه اگر شانس با ما يار بود مي توانستيم نصف راه را هم با الاغه حاج يوسف برويم، هميشه ي خدا، ما يکي دو سه ساعت زودتر از موعد مقرر به مدرسه مي رسيديم تا دبير محترم بيايد! ما در آنجا براي خودمان مخي بوديم، يادمان هست بچه هاي کوچه ما را انيشتين صدا مي زدنند! ما در مدرسه اصلا پاي تخته نمي رفتيم! اصلا براي شاگردي چون ما ننگ بود! ما در مدرسه امان هر هفته زنگ ورزش داشتيم که چون توپ نداشتيم، مي رفتيم با بچه ها در باغ هاي پشت مدرسه گردوهاي رسيده را که انگار صاحب نداشت مي خورديم! کتابهايمان را هم همان اول صبح ول مي کرديم گوشه مدرسه تا باد بخورند! کار ثابت و لذت بخش بعدي امان کتابها را برداشتن و به خانه رفتن بود! در بين راه کارهای بسياری انجام می داديم: سوار الاغ مي شديم، گوسفندها را "هي" مي کرديم، اگر پولي هم داشتيم يک نوشابه از همت خان مي خريديم و سر مي کشيديم! مرغ هاي دهدار را هم با لگد مي زديم تا درس عبرتي باشد براي سايرين که ما هنوز هم اينجا داراي قوتي و زوري هستيم! به خانه که مي رسيديم مادرمان برايمان اسپند دود مي کرد، نهار را با تمام احترام برايمان مي آورد و در زمان ناهار خوردن دائم نگاهمان مي کرد و قربان صدقه امان مي رفت! هي ... روزهاي خوشي! چه زود گذشتی! موهايمان تا ميخواست به اندازه ابروانمان شود ماشين رحيم آقا امانش نمي داد و کله امان سفيد مي شد! خبري از شونه و ژل و روغن و.. نبود! دو بار در سال مراسم شستن بدن داشتيم و يک بار در سال آن هم دمدماي عيد مراسم شستن لباس! خيال چنداني نداشتيم جز آوردن نفت براي چراغ و سر زدن به زمين هاي خودمان جهت نظارت بر کيفيت کاشت! شب هاي خوشي مي گذشت و هر روز شان اجتماعي امان بالاتر و بالاتر مي رفت! در ايام امتحانات هم ما ديگر رئيس خانه بوديم و سرور ساکنات، مرغ ها هم حق قد قد نداشتند! اگر چه شب هاي امتحان شب هاي بدي بود اما تلخي اين شب ها يکي دو روز بعد از امتحانات وقتي با بچه هاي همسايه ميرفتيم تو کوچه فوتبال، تموم مي شد! در خوشي ها غرق بوديم که فهميديم بايد باعث افتخار روستا شويم و براي اولين بار بياييم بيرون از روستا و به تمام بچه شهري ها روستايمان را بشناسانيم! يادمان هست که پدرمان در همان اوان جواني و خوشي، به ما مي گفت: "گل سيش به چا سرين تَ.. اِ باندني اوي بردا ؟" از همان روزها، غرق در آرزوهاي دانشگاه و شهر بوديم! چه مهندسي ها و چه دکتراهايي که در خيالمان نگرفتيم و چه خدمت هايي به جامعه امان نکرديم! نمي دانم کتابداري کجاي سرنوشت ما بود که همين اول جواني يقه امان را چسبيد و نگذاشت بفهميم که ديگر روياي پدر و مادرمان را براي دکتر و مهندس شدن بچه اشان را به باد داده ايم .. نمي دانم اين کتابداري کجا بود که تا نيامده بوديم مي گفتيم "دنيا که به آخر نرسيده است" اما تا آمديم فهميديم دنيا براي ما اصلا از کرگي دم نداشت! و تازه نمي دانيم چي شد که يهو ديديم چند روزه ديگه بهمون ميگن ليسانس! غم از دست دادن لحظه هاي ناب زندگي امان را که ول کنيم توي اين گير و داد فهميديم مي شود حداقل ما براي خودمان کاري دست و پا کنيم، گليممان را که آب برد حداقل کلاهمان را باد نبرد! اما انگار اين اساتيد نمي گذارند ما يک آب خوش از گلويمان پايين برود آخر اين اساتيد نميدانند ما در مدرسه دهمان فقط صبحها مي رفتيم و ظهر ها برميگشتيم چيزي به نام درس خواندن نداشتيم! آخر نمي دانند ما در مدرسه دهمان يک کتابخانه که هيچ يک کتاب غير درسي هم نداشيم تازه کتابهاي درسي امان را تا ميامديم بخوانيم پاره ميشد! آخر اين ها نمي دانند ما بچه هاي يک نظام آموزش و پرورش متغييرالبيانات (يا همان کشکي خودمان) هستيم و اصلا هم با سياست کاري نداريم! من مطمئنم اينها از وضع کنوني ما بيخبرند وگرنه اين قدر ما را به بيگاري نمي کشاندند! اينها نمي دانند ما در اينجا بايد هر روز خودمان را مثل ساعت با شرايط عمومي(!) تنظيم کنيم آن هم قديم و جديد! آخر اينها نمي دانند ما هر روز 45 دقيقه در صف ماکاراني مي ايستيم تا شکممان را خفه کنيم! آخر اينها نمي دانند ما هر روز بايد براي ساکت کردن اتاق قانون وضع کنيم عينهو مجلس! آخر اينها نمي دانند ما پنجشنبه و جمعه ها بايد به تمامي بچه هاي ده، که تلفن ندارند ايميل بزنيم تا دلمان و دلشان وا شود! آخر اينها نمي دانند ما بايد صبحها از 2 ساعت قبل از شروع کلاس ها منتظر سرويس باشيم و نيم ساعت دنبال سرويس بدويم و آخر سر هم با اتوبوس واحد و در فشار 45 نفر بر متر مربع بياييم دانشگاه! آخر اينها نمي دانند ما در اين شرايط اصلا مغزمان فکرش را هم نمي کند که تحقيق چيست! آخر اينها نمي دانند همه که پروفسور نيستن البته دور از جون خودمان! اينها نمي دانند ما از ده آمده ايم، و بچه هاي ده هر کاري که از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند ولي اينجا کاري که دلچسب آنها باشد نيست! ما اصلا روحياتمان اينجا لگد مال شده است ما اصلا نمي توانيم اين وضع را تحمل کنيم لذا در آخرين جلسه شور و مشورتي که با بچه هاي ده گذاشتيم قرار شد که ديگر زير بار حرف زور نرويم و حرف خودمان را ولو به قيمت از دست دادن تمام گوسفندهايمان هم که باشد بزنيم، ما اصلا ديگر مي خواهيم اعتراض کنيم! ما بچه هاي ده همين الان اعتراض خودمان را به صداي بلند اعلام مي داريم و مي گوييم ما نمي خواهيم اين استبداد استادي شاگردي را!!! ما مي خواهيم مثل خان بياييم مثل خان برويم ما اصلا نمي خواهيم دستمان به کيبورد هاي کثيف کامپيوترهاي دانشکده تماسي داشته باشد! ما اصلا نمي خواهيم در اين هواي آلوده ي شهري برويم کار آموزي! ما اصلا دلمان نمي خواهد کتاب بخوانيم! اصلا به اين کتابهاي کتابخانه شک شرعي هم داريم! ما اصلا مي خواهيم 20 دقيقه صبحها بيشتر بخوابيم! و در بين کلاسها 20 دقيقه بريم بيرون آب بخوريم! و تازه اساتيد بايد بدانند ما از امروز مي خواهيم 45 دقيقه مانده به ته کلاس بگوييم "استاد خسته نباشيد"! ما اصلا الکي الکي دنبال بهونه ايم تا درس نخوانيم تا اينجايش که حق ماست! اما مي دانيم که حق شما اساتيد هم دادن نمره است و چون ما مبنا را بر اعتراض نهاده ايم لذا در همين جا اعتراض خود را مبني بر نمره اي که به اين داستان مي دهيد اعلام مي داريم!!! در پايان به رسم ادب بچه های ده، من از تمامي کساني که در نوشتن اين داستان من را ياري نمودند تشکر مي کنم و از همين جا به بچه های ده خودمان و تمام روستا های سراسر دنيا مي گويم من ره رو تمام شعار هاي انقلابي آنها خواهم بود و تا حقمان را نگيرم به روستا بر نمي گردم!

به اینجا هم می توانید سر بزنید! [ساده باشیم]پیوند